محمد حسن خان اعتماد السلطنه

1080

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

فرستادند و نصر اللّه خان را با قدرى سپاه به جانب قزوين روانه كردند شهر اصفهان ضبط شد و به دروازه‌ها آدم گذاشتند و در پاكيزه كردن كوچه‌ها از مرده‌ها آدمها تعيين كردند . لاشه‌ها را دفن كردند و مهما امكن روايح قبيحه را ازاله نمودند ، و شاه را در خانهء ديگر فرود آوردند . روز [ سوّم ] شاه و محمود سوار شده رو به اصفهان نهادند محمود امر كرد كه شاه را از باغچه‌اى كه در او كشتگان قزلباش ريخته بودند در جنگ ببرند و آنها را ببيند ، و منادى ندا داد كه از قزلباشيه كسى داخل صفوف افاغنه نشود و به هيچگونه خود را ننمايند و باليوزان فرنگ به استقبال مبادرت نمودند و براى محمود پاىاندازها از اقمشهء گرانبها انداختند و به طمطراق تمام داخل دولتخانه شد خواجه‌سرايان حرم و نديمان شاه همگى آمده سر فرود آوردند و در مقام خدمت ايستاده رجال دولت و خوانين و كارگزاران شاهى همگى سر فرود آوردند و در مقام خدمت ايستاده و رجال دولت آمده بيعت كردند . و محمود امر كرد كه هرچه آذوقه در اردوى خود مهيّا كرده بودند به اصفهان كشيدند و همان روز چهار وقيه آرد به دو قروش بيع و شرى شد و به قدر كفاف نان و گوشت پيدا آمد و از اهالى اصفهان از گريختگان بر سر املاك و خانه‌هاى خود آمدند و محمود به رسم قزلباش ضيافت [ كرد و ] خوانين قزلباشيه و اهل بيعت « 1 » [ و ارباب ] استشارهء شاه سلطان حسين و كسانى كه در خفيه خيانت به شاه كرده بودند در مهمانخانه از تيغ بيدريغ احسان گذرانيد و كسانى كه با محمود پيمان داشتند و امان داده بود به قتل رسانيد مگر خان حويزه را كه حبس مؤبّد نمود و پسر عمّ او كه در بيرون نزد محمود بود به حكومت [ حويزه ] سربلند ساخت و به رجالى كه به شاه خلوص و ارادت ورزيده بودند خطاب كرد كه اگر به من هم اخلاص و ارادت به كار آوريد شما را نوازش و محبت خواهم كرد و معتمد الدوله كه از قديم اجداد او به صفويّه خدمت كرده بودند باز به خدمت خود مقرّر شد و عرض كرد كه در هرخدمت كمال ارادت به ظهور خواهم رسانيد به شرط آنكه به من تكليف جنگ شاه طهماسب ننمائيد كه من نمك‌پروردهء دولت اين دودمانم . از اين سخن محمود را بسيار خوش آمد و گفت من تو را از وكالت عزل نخواهم كرد و

--> ( 1 ) . ب : اهل بيت .